دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روزبرای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم، قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت: چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روزخدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.
نظرات شما عزیزان:
سلام معصومه جان خوبی بانو کاش واقعا تو دلم خدا بود اون موقع میتونسیم آروم شیم توی این زمین پر و خالی،پر غم و خالی از همدم. حرفات رو میفهمم مامان منم رفته خیلی زود دلش واسه خدا تنگ شد دعا مینکم برات تو هم این دوست جديدت رو دعا کن خواستی بهم سر بزن پاسخ:سلام عزیزم
من همیشه به شما سر می زنم منم برای شما دعا می کنم خدا توی دل همه ما هست اما یه عالمه غصه هم هست برای من که غصه ها باعث می شه یادم بره این خونه ی دل مال خداست ...
مریم 
ساعت17:51---18 خرداد 1392
سالهاست...
اسم بازی من و خدا،
زندگیست!
هیچ چیز...
مثل بازی قشنگ ماعجیب نیست!
بازی یی که ساده است و سخت...!!!
بازی که همیشه،
من می بازم!
اما خدا میگوید:
بازی از اول...!
fateme 
ساعت22:23---30 ارديبهشت 1392
" نــبـــاشـــی " " دلــــم" که هیچ، " دنیـــا" هم تنگ میشود....
خدابیامرزتشون.gif) پاسخ:ممنون عزیز دلم.
بدون مامانم دنیا برام بی ارزشه دیگه تنگ بودنشم مهم نیست...
مریم 
ساعت11:20---30 ارديبهشت 1392
خدایا آسمانت متری چند ؟؟!!!
نا شکرنیستم اما زمینت دیگر بوی زندگی نمی دهد ...
ashkan 
ساعت10:47---28 ارديبهشت 1392
با افتخار لینک شدی
امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم
|